Google Sponsorship Advertise

خرید شارژ و بسته اینترنتی همراه اول، ایرانسل و رایتل

شارژ نیاز دارید؟ بسته اینترنتی لازم دارید؟ با شارژل همه چی تو سه سوت!

پاراگراف کتاب (137)


ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب‌های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب‌ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.

منتشر شده در تاریخ 1396/07/17 - 7 روز پیش
برترین ها: وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تن‌ها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقیده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل می‌کند، اما به هر حال یک جستجو­گر قوی و مهم است و می‌بایست مرا در یافتن ۲ یا ۳ تعریف در مورد کتاب کمک می‌کرد؛ اما این که بعد از مدتی جستجو راه به جایی نبردم، به این معنی است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تن‌ها مانده است.
راستی چرا؟ چرا در لابه لای حوادث، رخداد‌ها و مناسبت‌های ایام مختلف سال، «کتاب و کتاب خوانی» به اندازه یک ستون از کل روزنامه‌های یک سال ارزش ندارد؟ شاید یکی از دلایلی که آمار کتاب خوانی مردم ما در مقایسه با میانگین جهانی بسیار پایین است، کوتاهی و کم کاری رسانه­‌های ماست. رسانه هایی که در امر آموزش همگانی نقش مهم و مسئولیت بزرگی را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکی برایمان هدیه‌ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست است! اما این کلام تن‌ها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله‌ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم؛ و واقعیت این است که همه ما در حق این «دوست» کوتاهی کرده ایم، و هرچه می‌گذرد به جای آنکه کوتاهی‌های گذشته‌ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می‌رنجانیم.
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب‌های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب‌ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
1_ زندگی وقتی شروع میشه سرعت زیادی نداره. در واقع میشه گفت خیلی هم کُنده. یعنی برای بچه ها خیلی کُنده. معمولا بچه ها از زندگی جلوترند. ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها برای اونها کش میاد؛ اما همین طور که بزرگ میشند، سرعت زندگی شون زیاد میشه. وقتی جوون هستیم، زندگی همون قدر سرعت داره که ما داریم..
و بعد سرعت میگیره..
ازدواج، بچه، کار..
زندگی باز هم سرعت میگیره..
بیماری، پیری و مرگ!
استخوان خوک و دست های جذامی | مصطفی مستور
2_ توصیفش سخت است اما آن زندگی که آنقدر ساده شده بود، یک جور حس رضایت عمیق به من می داد، درست مثل رضایت حیوانی که سیر غذا خورده. واقعا هیچ زندگی نمی تواند ساده تر از زندگی یک ظرفشور باشد؛ در چرخه ای بین کار و خواب زندگی می کند، بی آنکه وقتی برای فکر کردن داشته باشد و با کم ترین آگاهی از دنیای پیرامونش، پاریس او خلاصه شده در هتل، مترو، چند کافه و تختخوابش. اگر هم از این دنیا بیرون برود، فوقش می رود کافه ای چند خیابان آن طرف تر با دختر خدمتکاری که روی زانویش نشسته و صدف و آبجو می خورد. روزهای تعطیل تا ظهر در رختخواب می ماند، بعد لباس تمیزی می پوشد، تاس می اندازد و می نوشد و بعد از ناهار دوباره به رختخوابش برمی گردد. هیچ چیز برای او واقعی نیست، جزء وظیفه، مشروب و خواب؛ و از این سه تا خواب مهم ترین است.
آس و پاس | جرج اورول
3_ بعضی از کلمات قصارش، رنگ و بویی از بازتاب احوال درونی نویسنده داشت: "آزادی را چگونه می توان در اختیار خود نگه داشت؟ با شرمسار نبودن از خویش!"
برویر بخصوص تحت تاثیر این عبارت قرار گرفت: همانگونه که پوست، اجزایی چون استخوانها، عضلات، روده ها و رگهای خونی را دربرگرفته و آنها را از دید انسان مخفی ساخته است، خودبینی و غرور نیز پوششی برای بیقراری ها و هیجانات روحند، پوششی که بر روح آدمی کشیده می شود.
وقتی نیچه گریست | اروین د یالوم
4_ آدم هایی که در خواب می آیند و حرف می زنند و هستند، کجا می روند؟
بقیه ی زندگی شان کجاست؟ آیا آنها زنده اند و ما رویای آنها هستیم؟ یا ما زنده ایم و در رویای آنها گاهی حضور داریم؟
چقدر بی مرز و راحت اند، دیوار ندارند، زمان ندارند، تابلو ندارند، مرز ندارند و ما از هر جای زمان شان می گذریم به جای دیگر.
آیا جهان آنها تکامل یافته جهان ماست؟ آیا ما هم وقتی به آنها پیوستیم هرجا که بخواهیم با یک اراده می رویم؟ در هر زمانی؟ به هر خانه و شهری؟ کنار هر آدمی؟
تماما مخصوص | عباس معروفی
5_ بهترین حالت این است که آدم از اتفاقات خوبی که قرار است بیفتد باخبر شود!
درست مثل موقعی که مردم می دانند قرار است در یک روز به خصوص خسوف اتفاق بیفتد یا کسی بداند که قرار است برای کریسمس به او میکروسکوپ هدیه بدهند. و از طرفی بدترین حالت هم این است که آدم از اتفاقِ بدی که قرار است بیفتد با خبر باشد؛ درست مثلِ موقعی که آدم می داند قرار است در یک روز به خصوص برای پُر کردن دندانش به دندان پزشکی برود یا قرار است برای تعطیلات به فرانسه برود.
اما من فکر می کنم از همه بدتر این حالت است که آدم نداند اتفاقی که قرار است بیفتد خوب است یا بد.
ماجرای عجیب سگی در شب | مارک هادون
6_ عجیب این که ماهی ها بلد نیستند جیغ بکشند. روزهای بارانی آن ها دیر می میرند.
در آخرین لحظه وقتی که رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولک هایشان چیزی نمی فهمند، چند قطره باران، مرگ را دو سه قدم از ماهی ها دور می کند، می شود گفت که مرگ سیگاری روشن می کند و آن قدر همان طرف ها قدم می زند تا باران بند بیاید.
یک سرخپوست در آستارا | بیژن نجدی
7_ وقتی که انسان دارای زندگی آسوده ایست، می تواند چیزهای احمقانه و غیر ضروری را فراهم آورد!
وقتی که آسودگی، تسلیم پریشانی میشود، زندگی شروع به تعلیم ما میکند.
وقتی یک بچه بدرفتار بر اساس اینکه بچه های دیگر هم همانقدر بدرفتار هستند، در مقابل تصحیح و تنبیه ایستادگی میکند، ما لبخند میزنیم و جواب را میدانیم!
ولی ما آلمانها درست همان بچه های بدرفتار بودیم. در طول جنگ ما مرتبا دشمنانمان را حداقل اینطور خطاب میکردیم: که هیچ بهتر از ما نبوده اند!
وقتی به توسعه طلبی متهم شدیم، ما به مستعمرات انگلستان اشاره کردیم. در پاسخ انتقادها نسبت به دولت استبدادیمان، گفتیم که پرزیدنت "ویلسون" بیش از هر پرنس آلمانی، قدرت استبدادی را بکار گرفت و از این قبیل گفتار.
روزهای پریشانی فرا رسیده اند. آیا ممکن است که آنها با خودشان فرهنگ نو را به همراه بیاورند؟!
اگر جنگ ادامه یابد | هرمان هسه
8_ گاهی وقت ها به ماهی های قرمز، غبطه می خورم، ظاهرا دامنه ی حافظه شان فقط در حدِ چند ثانیه است. محال است بتوانند هیچ یک از فکرهایشان را دنبال کنند. همه چیز را بعد از چند ثانیه دوباره برای اولین بار تجربه می کنند.
ماهی ها هیچ خاطره ای بیشتر از چند ثانیه ندارند و همان را هم فراموش می کنند و مادامی که از این نقص شان بی خبرند، حتما زندگی برایشان یک داستان بلندِ خوب و خوش است. یک جشنِ همیشگی.
ابَر ابله | ارلند لو
9_ شاید اومدنی هست که اومدن به جایی نیست، رفتنی که رفتن از جایی نیست، سایه ای که سایه ی هدفمندی نیست، یا نیست؟ چون این سایه ی اومدن که در اون می ریم، این سایه ی اومدن و رفتن که در اون انتظار می کشیم، اگر سایه ی هدفمندی نیست پس چیه، این هدف که جوونه بپژمره، این که پژمردگی جوونه بزنه، که شکوفا شدنش یه جوونه زدن پژمردن باشه؟ در جایگاه مردی که وضعیت من رو داره خوب حرف می زنم، نمی زنم؟ و این اومدن که اومدن ما نبود و این بودن که بودنِ ما نیست و این رفتن که رفتن ما نخواهد بود، بلکه اومدن و رفتنِ بی هدفه، چیه؟
بکت | جیمز رابرتس
10_ مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لک ها شکایت کردند.
لک لک ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند. طولی نکشید که لک لک ها گرسنه ماندند وشروع کردند به خوردن قورباغه ها!
قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک هاشروع به خوردن قورباغه ها کردند! حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟
رساله دلگشا | عبید زاکانی
11_ در گذشته های دور، بخاطر خوش بینی جسورانه ی عوام، استدلالها و استعاره هایی از این دست بصورت ضرب المثلی درآمده بود؛ مثلا هیچ خوب و بدی ابدی نیست، اندرزی حکیمانه از کسی که فرصت درس گرفتن از فراز و نشیب زندگی و تقدیر را داشته، و اگر همین اندرز را بخواهیم در سرزمین کورها پیاده کنیم آنرا باید چنین خواند: دیروز می توانستیم ببینیم، امروز نمی توانیم، فردا دوباره خواهیم دید، لحن و آهنگ در سطر سوم و پایانی جمله اندکی استفهامی میشود انگار شرط احتیاط در آخرین لحظه خواسته باشد جای اندکی تردید در این نتیجه گیری امیدبخش باقی بگذارد.
کوری | ژوزه ساراماگو
12_ آن ها به رایگان و بدون دستمزد، فقط برای غذا کار می کنند. و چون در هائیتی چیزی برای خوردن یافت نمی شود، مختصری برنج و نخود فرنگی برایشان خیلی زیاد جلوه می کند. هزینه آن ها از الاغ و سگ هم کم تر است...
صحبت با صاحبان مزارع و زمین داران با زبان دلیل و برهان حاصلی ندارد، آن ها فقط به ندای پول پاسخ می دهند. حالا چه فرقی می کند اگر برداشت کنندگان نیشکر که دست مزد ناچیزی می گیرند و با کارد ساقه ها را می برند اهل هائیتی باشند. من به خاطر میهن پرستی علیه منافع خود اقدام نمی کنم..
جشن بُز نر | ماریو بارگاس یوسا
13_ پرنده‌های مهاجر، باید بالاخره یک‌ روزی یاد بگیرند که ساختن آشیانه بر چنار پیر یا دودکش گرمابۀ قدیمی که هنوز هیچ تصمیمی برای آن گرفته‌نشده که برود در لیست میراث ‌فرهنگی یا نه، خیلی بهتر از ساختن آشیانه روی شاخه‌های تروتازۀ درخت توتی است که مورد هجوم مردم است هنگام اردیبهشت و خرداد.
حتی بهتر است از ساختن آشیانۀ توی بالکن آپارتمان‌ها.
اگر آشیانه روی شاخه‌های یک درخت گلابی مغرور باشد که خود را به دست بادهای فصلی سپرده، یا توی کانال کولر خانه‌ای که به مستأجر اجاره داده ‌می‌شود یا زیر سایه‌بان پارکینگ عمومی اداره‌ای، پرنده که برمی‌گردد هیچ نشانی از زندگی گذشتۀ خود آن‌جا نمی‌یابد و باید برود...
دوباره لیلا شو | مرجان عالیشاهی
14_ من شاگرد خوبی بودم .اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قیچی کرده بود.نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نخواهد رفت: مرا ازمیان بازی"گرگم به هوا"ربودند، و به کابوس مدرسه سپردند.خودم را تنها دیدم. وغریب. غم دورماندگی از اصل بامن بود. آدم ِ پس از هبوط بودم.از آن پس وهربار ، دلهره بود که جای من راهی مدرسه میشد.مارسل را در اندیشه مدرسه نومیدی دست میداد.مرا اضطراب.چیزی که doraباشرح داستان ورودش به پانسیونا می آفریند.من هم مثلwolf می خواستم کتاب و کاغذ و قلم وکیف مدرسه داشته باشم.اما به کلاس نروم.سیمون دوبوار درکلاس آرام بود. ونمره را دوست داشت.من هم نمره را دوست داشتم، اما هرگز در کلاس قرار نداشتم.ازهمه بدتر صدای زنگ مدرسه بود.هرگز ژولیت آدام از دست "این صدای جهنمی"به اندازه ی من عذاب نکشید.این صداخیالم را می بُرید.ذوقم را می شکافت.شورم را می نشاند.در کیف مدرسه پنهان میشد. با من به خانه می آمد و فراغتم را می آزُرد. وجودی پیدا داشت:به خوابم می آمد. این صدا درس شتاب می داد.و ترس دیر رسیدن.هرگز کافکا به اندازه ی من این ترس را نچشید.از در و دیوار میشنیدم:"مدرسه ات دیر شد".و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند میشد.صبح در برف زمستان هم ، برابر در بسته ی مدرسه می ماندم تا باز شود.اما سالی یکبار ، صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود.وبشارت میداد:پایان آخرین روز سال، پیش از تعطیلات بزرگ تابستان.
اتاق آبی | سهراب سپهری
15_ یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند، یا اینکه با آن‌ها تظاهر به انجام کاری کند ..
در حالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر می‌کنم، همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند.
دست‌های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشه ی تفنگ و امضاء می‌خورند.
اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان به گونه‌ای دیگر باید نگاه کرد:
چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.
عقاید یک دلقک | هاینریش بل
با دوستان به اشتراک گذارید
نشر با ذکر منبع بلامانع است