Google Sponsorship Advertise

خرید شارژ و بسته اینترنتی همراه اول، ایرانسل و رایتل

شارژ نیاز دارید؟ بسته اینترنتی لازم دارید؟ با شارژل همه چی تو سه سوت!

نقض دو حکم اعدام در پرونده سیاه


دختر نوجوان وقتی برای کار به فروشگاه مرد میانسال قدم گذاشت هرگز تصور نمی‌کرد صاحبکارش چه دامی برایش پهن کرده است.مرد شیطان صفت تاکنون دوبار به اعدام محکوم شده اما هرباربا اعتراض‌هایش، حکم اعدامش نقض شده وحالا با گذشت هشت سال ازاین واقعه هولناک، پرونده همچنان بلاتکلیف است.

منتشر شده در تاریخ 1396/06/26 - 2 ماه پیش
تصمیمی به قیمت سرنوشت
دخترک تازه 15 سالش شده بود. امتحانات پایان سال رو به اتمام بود. دوستش «شیما» برای تابستان در یک فروشگاه بزرگ کار پیدا کرده بود و اصرار داشت که «نیلوفر» هم این سه ماه را با او بگذراند. اما «نیلوفر» می‌دانست پدرش هرگز اجازه نمی‌دهد دخترش بیرون کار کند. با اصرار «شیما» قرار شد به فروشگاه بروند تا اگر صاحب مغازه او را قبول کرد موضوع را به خانواده‌اش بگوید.
بعد از پایان امتحان با همان روپوش مدرسه به سمت فروشگاه رفتند. صاحب مغازه مرد میانسال و خوشرویی بود. «شیما»، «نیلوفر» را به او معرفی کرد و گفت: «مگر شما فروشنده نمی‌خواهید؟ دوست من از عهده‌اش برمی‌آید؟ اجازه می‌دهید او هم تابستان اینجا کار کند؟»
صاحب فروشگاه با نگاهی «نیلوفر» را برانداز کرد و گفت: «خانواده‌ات می‌دانند که می‌خواهی کار کنی؟ من حوصله دردسر ندارم‌ها...» نیلوفر با اینکه می‌دانست خانواده‌اش رضایت نمی‌دهند سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «آنها مشکلی ندارند.»
همانطور که «نیلوفر» انتظارش را داشت پدرش بشدت مخالفت کرد. «نیلوفر» دست به دامن مادر شده بود و چند روزی فقط گریه می‌کرد. پدرش که تاب گریه دخترش را نداشت سرانجام اجازه داد در صورتی که مادر نیلوفر محل کار او را تأیید کند او به آنجا برود. براساس برنامه پدر، مادر نیلوفر به فروشگاه بزرگ شهرستان رفت و از قضا با آقا «نادر»، صاحب فروشگاه آشنا از آب درآمد و مادر پس از توصیه‌های لازم به نیلوفر مجوز کار او را داد.
کابوس شوم آخرین روز کار
هنوز دو هفته از شروع به کار «نیلوفر» در فروشگاه نمی‌گذشت که او مثل هر روز ساعت 9 صبح راهی فروشگاه شد. هیچ کدام از همکارانش نیامده بودند و او مشغول گردگیری قفسه‌ها شده بود. دقایقی بعد در ورودی باز شد و آقا نادر داخل آمد. «نیلوفر» سلام کرد و او با نگاهی به دور و برش جواب سلامش را داد و بی‌معطلی گفت: «یکسری بار از انبار آمده، باید کمکم کنی آنها را بیاوریم.» نیلوفر مردد بود که برود یا بماند که ناگهان آقا نادر به او نهیب زد که زودتر حرکت کند. بعد هم به ناچارسوار ماشین آقا نادرشد و به راه افتادند اما درمیانه راه جلوی خانه‌ای توقف کردند. آقا نادر گفت: «یکسری وسایل اینجاست. آنها را برمی‌داریم و بعد به انبار می‌رویم. تو زودتربرو بالا تا من هم بیایم.»
نیلوفر که جرأت مخالفت نداشت از پله‌ها بالا رفت و جلو در طبقه دوم ایستاد. آقا نادرهم پشت سرش رسید و در را باز کرد. اما دیگر راه برگشتی نبود. مرد میانسال نیلوفر را که بهت زده اتاق تاریک را نگاه می‌کرد به داخل هل داد و در را پشت سرش قفل کرد و.... دیگرهیچ کس صدایش را نمی‌شنید. نادر یک دستش را روی دهان او گذاشته بود و... دیگر چیزی نفهمید. وقتی به خودش آمد متوجه سر و وضع آشفته‌اش شد و مرد میانسال را بالای سرش دید که سعی داشت بیدارش کند. گریه کنان از آن خانه شوم فرار کرد و به سمت خانه‌شان رفت.و قبل از اینکه کسی او را ببیند تیغ را برداشت و رگ دستش را زد...
افشای جنایت سیاه
«نیلوفر» احساس سبکبالی می‌کرد. با خودش فکر کرد همه چیز تمام شده و دیگر آرام شده است اما ناگهان صدای مادرش را شنید که با گریه و زاری نام او را بر زبان می‌آورد. «نیلوفر» چشم‌هایش را باز کرد و با دیدن مادرش شروع به گریه کرد. مادر فقط یک کلمه پرسید:«چرا؟؟!!!»
شکایتی که هنوز به نتیجه نرسیده است
سه هفته از آن کابوس گذشته بود. «نیلوفر» دیگر آن آدم سابق نبود. نگاهش ساکن شده بود. کز می‌کرد. از تاریکی فراری شده بود و از سایه خودش هم می‌ترسید. حالا دیگر پدرش هم می‌دانست چه بلایی سر دخترش آمده است. دیگر شکی نبود که این شیطان‌صفت باید مجازات شود. به همین خاطرسه نفری به دادسرای محل زندگی‌شان رفتند و موضوع را مطرح کردند. صداهای ضبط شده متهم و خانواده‌اش، شرح حال دختر نوجوان، گزارش پزشکی قانونی ضمیمه پرونده شد و متهم پس ازدستگیری برای محاکمه به دادگاه کیفری انتقال یافت.
رضایت اجباری
روشن نبودن حکم نادر کابوس دیگری برای «نیلوفر» شده بود. ترس از اینکه صاحب فروشگاه بار دیگر برگردد آرامش را از او گرفته بود. در این مدت با کمک خانواده‌اش به دانشگاه رفت و مدرکش را گرفت اما مرگ پدر که تنها تکیه‌گاه و پناه امن «نیلوفر» بود ضربه مهلک دیگری به زندگی ویران شده‌اش زد. هیچ کس بجز او و خانواده‌اش نمی‌دانستند چه بلایی سرش آمده است و وقتی پدرش از دنیا رفت دیگر کسی نبود که کارهای دادگاه را پیگیری کند. انگار همه چیز به بن‌بست رسیده بود که سال قبل پای «آرمین» به زندگی دخترک باز شد. پسر جوان بواسطه یکی از آشنایانش با «نیلوفر» و خانواده‌اش آشنا شد اما از گذشته‌اش چیزی نمی‌دانست. «نیلوفر» که دختر جوان و پخته‌ای شده بود از روز اول صادقانه با «آرمین» برخورد کرد و بدون فرار از واقعیت و با اعتماد به پسر جوان، داستان شوم زندگی‌اش را به او گفت.
پسر جوان هم که به او علاقه‌مند شده بود قول داد که از هیچ کار وکمکی دریغ نکند. بعد از عروسی، این بار «آرمین» به جای پدر نیلوفر پیگیر شکایت شد. دادگاه اول پس از بررسی مدارک حکم اعدام را برای مرد شیطان صفت صادر کرد اما از زمانی که این حکم صادرشد و اعتراض متهم و وکلای او در دست بررسی بود، اتفاقات عجیبی برای زن و شوهر جوان افتاد. یک روز آینه‌های ماشین‌شان شکسته شد و روزی دیگر چند نفر با عربده کشی در ساختمان آنها را به وحشت انداختند. اما یکی از این وقایع از همه عجیب‌تر بود. آن روز «آرمین» مثل هر روز سرکار رفته بود که تلفن همراه «نیلوفر» به صدا درآمد. مرد ناشناسی در آن سوی خط آدرس دفترخانه را برایش گفت و با لحنی تهدید‌آمیز گفت: «اگر همسرت را دوست‌داری سریع خودت را برسان.» نیلوفر سراسیمه لباس پوشید و به آدرس دفترخانه رفت و با دیدن وضعیت «آرمین» در داخل خودرو  پارک شده زیر برگه رضایت خود از نادر را امضا کرد.
زندگی در ترس
با دوستان به اشتراک گذارید
نشر با ذکر منبع بلامانع است