Google Sponsorship Advertise

خرید شارژ و بسته اینترنتی همراه اول، ایرانسل و رایتل

شارژ نیاز دارید؟ بسته اینترنتی لازم دارید؟ با شارژل همه چی تو سه سوت!

آلدوس هاکسلی و «دنیای قشنگ نو» که کهنه نمی شود


در دنیای ادبیات آثار زیادی هستند که هنوز در کشور ما ترجمه نشده اند و همین باعث شده شناخت از بعضی نویسنده ها محدود به یک یا دو اثر آن ها باشد. «آلدوس لئونارد هاکسلی» یکی از آن هاست.

منتشر شده در تاریخ 1396/06/25 - 2 ماه پیش
هفته نامه کرگدن - محمد بادپر: در دنیای ادبیات آثار زیادی هستند که هنوز در کشور ما ترجمه نشده اند و همین باعث شده شناخت از بعضی نویسنده ها محدود به یک یا دو اثر آن ها باشد. «آلدوس لئونارد هاکسلی» یکی از آن هاست.
شاید برای خیلی از کسانی که چندان ادبیات را جدی دنبال نمی کنند، جالب باشد که بدانند آلدوس هاکسلی هفت بار نامزد جایزه نوبل شده است و نزدیک به پنجاه اثر دارد؛ نویسنده ای که تقریبا همه علاقه مندان ایرانی ادبیات او را تنها با کتاب «دنیای قشنگ نو» به یاد می آورند، در حالی که علاوه بر داستان نویسی در شمار شرح حال نویسان، نمایشنامه نویسان، شاعرها و فیلسوف ها نیز هست.
هاکسلی رمان نویسی علاقه مند به فلسفه و مجذوب روح و روان انسانی است که از هیچ تجربه ای در جهت رسیدن به دریافت های تازه ابا نداشته و همه این ها را مدیون خانواده ای بوده است که در بیشتر زمینه ها برای خود غول هایی بوده اند.
با همه این ها، وقتی صفحه ویکی پدیای فارسی این نویسنده انگلیسی را باز می کنید، چیز دندان گیری به دست نمی آورید، به جز اطلاعاتی ناقص که شما را ناامید می کند. همین موضوع در کنار مناسبتی  چون تولد این نویسنده، ما را بر آن داشت به سراغ این رمان نویس برویم و درباره اش با دکتر «ناصر دشت پیما» که دکترای ادبیات انگلیسی دارد و عضو هیئت علمی دانشگاه تبریز است، به گفت و گو بنشینیم.
هاکسلی یکی از پیشروان ادبیات مدرن در نیمه اول قرن بیستم است و با این که بیش از 47 کتاب نوشته، اما در ایران بیشتر با کتاب «دنیای قشنگ نو» شناخته می شود؛ چرا در کشور ما به جنبه های دیگر کار او چندان پرداخته نشده است؟
همان طور که خودتان هم اشاره کردید آلدوس هاکسلی بین کتابخوان های ایرانی بیشتر با همین رمان «دنیای قشنگ نو» شناخته شده است، ولی این که چرا به دیگر جنبه های کار او پرداخته نشده، به نظرم شاید به دلیل دلمشغولی ها و تجارب فردی و اجتماعی اهالی این سرزمین در طول تاریخ باشد.
دنیای قشنگ نو به اصطلاح رمانی ضدآرمان شهری است؛ رمانی درباره سرزمینی بی حاصل که در آن مسائل و مشکلات اجتماعی و انسانی به سطح خطرناکی رسیده است؛ جامعه ای دربند که گرفتاری های خاص خودش را دارد. در این ژانر گاهی حاکم جامعه مستبدی است خودرای و خودکامه و حتی پساانسانی؛ روبات یا حتی انسان نماهایی کاملا روباتیک. هشتاد و پنج سال از چاپ این رمان به زبان انگلیسی گذشته است و کتابخوان ایرانی به خوبی با ویژگی های جامعه به تصویر کشیده شده در این رمان آشناست و با آن همذات پنداری می کند.
او با رمان «دنیای قشنگ نو» به شهرت رسیده، اما به نظر می رسد جنبه های فلسفی و عرفانی هاکسلی بسیار بیشتر از جنبه های دیگر بر ذهن او تاثیر گذاشته اند. با این حال حداقل در ایران او را به عنوان یک داستان نویس می شناسند. توجه به جنبه داستان نویسی هاکسلی از کجا می آید؟
بله، همین طور است. هاکسلی در عرصه های تفکر و هنر انسانی همچون عرفان، فلسفه، نمایش، و حتی سینما بسیار فعال بوده است، اما نه تنها در سرزمین ما که در همه جای دنیا او را بیشتر به عنوان رمان نویس می شناسند و به خصوص نویسنده دنیای قشنگ نو. من فکر می کنم دلیل این نوع نگاه به هاکسلی به خاطر بزرگ بودن کارش در این رمان است. یعنی دنیای قشنگ نو آن قدر بزرگ است که دیگر آثار این نویسنده را در سایه قرار داده و این برای خیلی از نویسنده ها هم اتفاق افتاده است.
او هفت بار نامزد دریافت جایزه نوبل شده است و از این حیث یک رکورددار است؛ از طرفی دایره علاقه مندی های این نویسنده هم به شدت فراخ است. به نظر شما این دایره گسترده از آگاهی ریشه در چه داشته است؟
وقتی زندگی هاکسلی را مطالعه می کنیم، به نکات جالبی برمی خوریم. شاید دایره گسترده آگاهی این نویسنده ریشه در خانواده اش داشته باشد. پدرش، لئونارد هاکسلی، معلمی بود که نویسندگی هم می کرد. همسر اولش، جولیا آرنولد، دختر برادر اعجوبه ادبیات انگلیسی، متیو آرنولد، بود. پدربزرگش متخصص عرفان و زیست شناسی بود، از سوی دیگر برادر ناتنی اش برنده جایزه نوبل 1963 به خاطر فعالیت هایش در فیزیولوژی بود. خب وقتی آدمی در دایره ای مملو از آگاهی زیست کند، مسلما از این ها تاثیر می گیرد و این اصلا چیز عجیب و غریبی نیست.
خیلی ها دنیای قشنگ نو را با کتاب «1984» اورول مقایسه می کنند. اگرچه خودش معتقد است که دیکتاتوری آینده دنیای خیالی اش، بسیار کمتر از دیکتاتوری آینده ای که جورج اورول چنین درخشان به تصویر کشیده، ددمنشانه و سبعانه است. شما اعتنایی به این مقایسه دارید؟
اگر بخواهیم در این باره فارغ از تصعبات قضاوت کنیم، باید بگوییم رمان دنیای قشنگ نو و رمان 1984 جورج اورول از جنبه هایی شبیه و از جنبه هایی دیگر متفاوت هستند. هر دوی این آثار در کنار رمان ها و فیلم های بسیار در این ژانر مانند کتاب های «451 درجه فارنهایت» اثر ری بردبری، «ما» نوشته یوگنی زامیاتین و فیلم «2001: ادیسه فضایی» به کارگردانی استنلی کوبریک و نمونه هایی دیگر از این دست در پی خلق تخیلی جهانی هستند که در آن شر برتری یافته و هیچ چیزی در آن انسانی نیست.
تفاوتی که بین رمان 1984 و دنیای قشنگ نو وجود دارد، شاید در عنوان رمان دوم نهفته باشد. فضای غیرانسانی آشکار 1984 زمخت تر از آن است که به راحتی بتوان آن را تحمل کرد، معمولا تحملش هم نمی کنند مگر بعد از خرد شدن.
در دنیای قشنگ نو شخصیت های داستان در لندن قرن بیست و ششم زندگی می کنند. دستکاری ژنتیک، انسان هایی را آفریده با مشخصه ها و ویژگی هایی از پیش برنامه ریزی شده، ظاهرا جامعه ای جهانی شکل گرفته که در آن از جنگ و فقر و رنج خبری نیست، ولی این تصویر بس گمراه کننده است. انسان ها ظاهرا شاد هستند و بی غم. مرفه هستند و بی درد. ظاهرا جنگی در بین نیست، ولی خیلی چیزها قربانی شده؛ چیزهایی مانند هنر، ادبیات، فلسفه و مذهب. دیگر کسی از نهاد خانواده حرفی نمی زند و رنگین کمان زبان های دنیا فقط یک رنگ دارد. به نظرم تفاوت های این دو اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست.
اگر از جنبه ای دیگر بخواهیم به آثار هاکسلی نگاه کنیم، می بینیم او اعتقاد دارد که نباید بکوشیم در بیرون از جهان زندگی کنیم، یعنی از آن بگریزیم، بلکه باید به نحوی بیاموزیم که چگونه آن را تغییر دهیم و دگرگونش کنیم. این نگاه در کدام یک از آثار او عریان تر است؟
راستش تقسیم بندی خاصی در این زمینه نمی توان کرد. بیشتر آثار او این اعتقاد را بیان می کند. یعنی من فکر می کنم اعتقادش به انسان و این که می توان شرایط زیستی بشر را تغییر داد و در نتیجه آن را بهتر کرد، در تک تک آثار داستانی اش و صد البته مقالاتش قابل مشاهده باشد. حتی به نظر من این در آثاری که به ناچار دست به هجو انسان و شرایطش می زند هم به وضوح دیده می شود.
چیزی نزدیک به هشتاد سال از انتشار دنیای قشنگ نو گذشته است و دنیا الان بیشتر از هر زمان دیگری به دنیای پیش بینی شده او نزدیک و نزدیک تر می شود؛ به نظرتان بارزترین مشخصه ذهنی هاکسلی چیست؟ آیا مشخص است او دقیقا به دنبال چه چیزی بوده؟
آنچه مشخص است این است که هاکسلی در این رمان ارزش ها و ایده های حاکم بر انگلستان دهه سی میلادی را به چالش می کشد و آن ها را زیر سوال می برد، ارزش هایی که در این رمان خودشان را نشان می دهند. او بیشتر به دنبال هجو دنیای به ظاهر یکدست شده ای است که در آن از همگان انتظار می رود مثل هم فکر کنند و شبیه هم باشند.
کنترل کنندگان چنین جامعه ای اشکال گوناگون آزادی را از بین برده اند و دقیقا ارزش های انسانی را محو کرده اند؛ دنیایی که در آن ذهن و فکر بچه ها از طریق یادگیری هنگام خواب کنترل می شوند و بزرگسالانش مشغول سرگرمی و فعالیت های ورزشی هستند. انگار او در آن زمان می خواسته بفهماند که نتیجه چنین رفتارهایی در جامعه امروز، چنین جهانی در آینده خواهدبود.
سبک ماهرانه او در نویسندگی از ظرافت های خاص ادبی برخوردار بود و از همان ابتدا توجه بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرد؛ ویژگی های این سبک دقیقا چه هستند؟
هاکسلی به خصوص در این رمان دغدغه خلق صحنه های پرشور و جذاب برای خواننده را ندارد، بلکه مدام در پی توضیح و تشریح این مطلب است که چنین جامعه ای چگونه کار می کند و کارکردهایش به چه شکل است. این مطلب مخصوصا در شش فصل نخستین کاملا مشهود است؛ حوادثی به ظاهر معمولی وظیفه عیان کردن کارکردهای چنین جامعه ای را برعهده می گیرند. اصولا محتوای آثار هاکسلی به نظرم بیشتر از تکنیک نویسندگی مورد توجه است و این از همان سطح آگاهی و نوع نگاه هاکسلی به دنیا می آید.
بسیاری از منتقدان آثار هاکسلی، کتاب نقطه به نقطه (Poit Counter Point) را قوی ترین رمان او دانسته اند. اگر اشتباه نکنم این کتاب هنوز در ایران ترجمه نشده است. شما این کتاب را خوانده اید؟
نه، متاسفانه هنوز این رمان را نخوانده ام، هر چند امیدوارم این کتاب به دستم برسد و آن را بخوانم؛ اما چیزهایی هم درباره اش می دانم. این رمان در سال 1928 منتشر شده است. در نقدهایی که درباره اش خوانده ام، برخی گفته اند می توان «دی. اچ. لارنس» را در هیبت شخصیت «رامپیون» و «میوری» را در هیبت شخصیت «برلاپ» دید.
هاکسلی برای درک بهتر اوضاع پیرامون خود دست به کارهای عجیب و غریبی هم زده است. مانند مصرف داروی روانگردان که بعد تاثیر آن بر خودش را بررسی می کند و کتاب «درهای ادراک» را می نویسد. نمونه دیگری از این دست اتفاقات هم در زندگی او بوده است؟
هاکسلی جزو بازماندگان نسلی است که باور داشتند انسان تک ساحتی نیست. همه تلاش آن ها در بیان عقیده شان هم ناشی از همین نوع نگاه بوده است. طبیعی است که تلاش هایش در این زمینه به یکی، دو نمونه که شما به آن هم اشاره کردید، ختم نمی شود. او شانزده سال بیشتر نداشت که درس پزشکی خواند و علاوه بر آن در هنر و علوم زمان خودش تجربه آموخت.
چهارده سال بیشتر نداشت که در نتیجه یک بیماری تا آستانه نابینایی هم رفت، اما هیچ وقت از کار و مطالعه دست نکشید. می گویند طبیعی است که چنین فردی از تجربه کردن واهمه ای نداشته باشد. اصولا نتیجه همین تجربه ها بوده است که امروز با احترام فراوان از او یاد می شود.
بله، همه اطلاعات از هاکسلی نشان می دهد که او همیشه در پی کشف چیز جدیدی بوده و اصولا اعتقادی به گوش دادن و تاثیرپذیرفتن از دیگران نداشته است. یعنی شهامت این را داشته است که خطر را بپذیرد و این برای یک نویسنده امکانی بسیار عالی است.
همین طور است. هاکسلی عاشق تجربه است و همین طور که شما هم اشاره کردید، واهمه ای از این موضوع ندارد. او سه کتاب شعر دارد و بعد از آن مجموعه داستان های کوتاه و بعد از همه این ها نوبت می رسد به رمان. تازه در ده سال آخر عمرش مجذوب روح و روان انسانی می شود و عرفان. همین کتاب «درهای ادراک» که در سال 1954 نوشته شده است، دقیقا حاصل این دوران از زندگی او است. قطعا همین تجربه بوده که بینش او از زندگی را با بسیاری از هم عصرانش متفاوت کرده است.
از میان آثار داستانی هاکسلی تنها دنیای قشنگ نو، «زرد کرومی»، «بوزینه و ذات»، «شیاطین شهر لودون» و «جزیره» و از میان غیرداستانی ها درهای ادراک و «وضع بشر» به فارسی ترجمه شده است. چرا با این که این نویسنده حدود 50 کتاب نوشته است، تنها همین چند اثر از او ترجمه شده است؟
شرایط ترجمه در ایران متفاوت است، یعنی به عوامل مختلفی بستگی دارد. این قضیه در مورد بسیاری از نویسندگان دیگر هم اتفاق افتاده و خیلی از آثار بزرگان ادبیات جهان هنوز که هنوز است در ایران ترجمه نشده است. شاید به یک جریان و یک نهضت در این زمینه نیاز باشد که البته با شرایط اقتصادی و وضعیت بازار نشر به نظر می رسد بدون حمایت موسسات معتبر امکان پذیر نباشد. می خواهم بگویم این تنها در رابطه با هاکسلی و آثار او نیست.
با دوستان به اشتراک گذارید
نشر با ذکر منبع بلامانع است